انتظار کشنده برای زنگ تلفن، ساعتهای طولانی حرف زدن از همه چیز و هیچ، اولین تماس دست، اولین بوسه، اولین طپش های متفاوت قلب، بی خوابی های گاه بی گاه، فرستادن اس ام اس ساعت 3 صبح و جواب گرفتن! اولین کادوها، اولین اشک ها برای کسی غیر از خودت و... میلیونها اولین دیگر. آشنا نیست؟ اینها همه اتفاقاتی است که ما با بار اول عاشق شدنمان برای خودمان رقم می زنیم. عشق اول چه در نیمه راه کوچه پس کوچه های اطراف دبیرستان اتفاق بیفتد و نتیجه اش چند تا پس گردنی و حبس شدن در خانه – برای نسل ما- باشد، چه پشت درختهای دانشگاه و محوطه سلف – که نتیجه اش ایجاد روابط اجباری نزدیک با حراست دانشگاه است-، چه در محیط کار یا پس از یک میهمانی دوستانه، آنچه این عشق را از بقیه بی شمار علاقه ها و کراش هایی که در طول زندگی پیدا می کنیم متمایز می کند همانا اول بودن آن است. چون به واسطه اول بودن اولین های دیگری را به همراه می آورد و اهمیت خود را از ایجاد موقعیت برای انجام دادن مسائلی پیدا می کند که تا قبل از این رویداد، آنها را انجام نداده بودیم و پس از آن هم انجام دادن چندین باره آنها دیگر لذت، کنجکاوی و ترس به همراه ندارد.
عشق اول عشق پر احترامی است، با آنکه اغلب با جدایی های دردناک همراه است و با آنکه در بسیاری از موارد بقیه زندگیمان را با معشوق اولمان نمی گذرانیم. این احترام از شناختی می آید که به واسطه این عشق از خودمان پیدا می کنیم. در صورت عدم وجود این اتفاق، هیچ کسی متوجه نمی شد چقدر توانایی علاقه مند بودن به دیگری، از خودگذشتگی و همراهی را دارد. عشق اول از درون کودک خودخواه ما، شخصیت بیرون می کشد، کتکمان می زند، دستمان می اندازد، خوار مان می کند و بالایمان می برد و نهایتاً ما را بهتر از آنچه که بودیم تحویل خودمان می دهد.
ولی مشکل از جایی شروع می شود که پس از ناکامی از عشق اول، ما در دایره ای از مقایسه ها به دام می افتیم. تمام روابط بعدی باید با استاندارد رابطه اول- گاهی حتی بعد از چندین سال- بخوانند تا خیال ما راحت شود که در رابطه خوبی حضور داریم. اگر احساسات ما به مانند بار اول برانگیخته نمی شود، اگر بوسه ها طعم اولین بوسه را ندارد، اگر دل برای دیدن معشوق همانند قبل به طپش نمی افتد، تمام تقصیرها به گردن معشوق جدید- و اگر کمی عادل تر باشیم به گردن کل رابطه – می افتد.
غافل از آنکه آنچه تغییر کرده است ماییم. آن ترس، کنجکاوی و کشف بار اول دیگر وجود ندارد چون ما قبلاً آنها را تجربه کرده ایم. بوسه ها طعم دیگری دارند چون لبان ما بالغ شده اند. ما بالغ شده ایم و آرامش و هیجان های عمیقی را می طلبیم که مقتضای الان ما است. ولی یک قسمت از مغزمان مدام جزییات رابطه اول را به خاطرمان می آورد و لجوجانه همان هیجان بعد از ظهری را طلب می کند " که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا نوه اش را به کشف یخ برد".
از آن بدتر کسانی هستند که در همان عشق اول گیر می افتند، به دستش نمی آورند ولی در فکرو قلب رهایش هم نمی کنند. زندگیشان را در آرزوی شانسی دیگر با عشق اولشان سپری می کنند – که معمولاً به دست نمی آید- فرصتهای ثانویه را از دست می دهند و نهایتاً به چیزی کمتر راضی می شوند. اینها همان گروهی هستند که هنوز در دل پیک شرابشان را به سلامتی عشق اولشان – که ازدواج کرده و بچه دومش را حامله است!- بالا می برند.
در کل عشق اول مانند بار اول مشروب خوری زندگی خیلی از آدمها است: تجربه است فراموش ناشدنی، با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، گرم شدن گلو و چشمها با جرعه ای کوچک، دوران سر، شادی بی خبر آمده و شگفتی اینکه چنین حالی هم وجود داشته و من نمی دانستم. اما تازه پس از با اول مشروب خواری است که یاد می گیری چگونه بخوری، چقدر ، کجا و با کدام رفقا، چه مشروبی حال بهتری می دهد و ظرفیتت- و این ظرفیت در عشق هم بدجور مطرح است- چقدر است که تگری نزنی و کل حال را به باد فنا ندهی. یک مشروب خور خوب، هیچ وقت دلش نمی خواهد تمام بارها بار اول مشروب خواریش باشد، توی زیر زمین، دور از چشم خانواده و با یک تگری حسابی.
اینجا همانا یک استثنا وجود دارد، گاهی فقط گاهی اگر خیلی شانس بیاوری و یکی آن بالا تو را بدجور دوست داشته باشد، با اول مشروب خواریت با شراب ناب فرانسوی است، چندین ساله و ولرم. آن جور که باید باشد. آن وقت هر جرعه اش به گلو نمی رسد، مثل دانه های عرق روی پوست تب کرده ات در یک بعد از ظهر پاییزی توی اتاقی کم نور تبخیر می شود. مثل بوسه اول بی خبری که لبانت را غافلگیر می کند، که بلد نبودنت شرمسارت نمی کند، که با بوسیدنش یاد می گیری لبش را و بعد از آن بوسه برگردد بگوید- ناراحت نمی شوی؟که می بوسمت؟- و نه تو را با بوسه ای دیگر قطع کند و نفس تو را هم. آن وقت هر مشروب خور حرفه ای و عاقلی می خواهد برای باقی عمرش فقط و فقط از همان شراب بنوشد و آنگاه هر جرعه ای او را باز می گرداند به همان بعد از ظهری پاییزی توی همان اتاق کم نور که" معشوق من با آن تن برهنه بی شرم ...".
پ.ن: بهانه این پست بسیار طولانی صحبتی بود با عزیزی در همین باره، حس کردم ناتمام ماند حرفهامان، کاملش کردم و گداشتمش اینجا. امیدوارم به دل نگیرد.
0
اگر کسی شک دارد که می توان با موسیقی عالی لیریک۰۰۰ شعر گذاشت و ملتی را بعد از عمری سر کار گداشت که دنبال معنی اش بگردند و هر چی خود خواننده بدبخت و همراهان هم قسم و آیه بخورند که هیج هدفی از این لیریکز نداشته اند فایده ای نداشته باشد، پیشنهاد می کنم آهنگ Smells like teen spirit از Nirvana را گوش بدهد.
کلاً نبوغ از سر و شکل آهنگ می بارد.
پ.ن. من خودم هم یکخورده دنبال معنی داخل لیریکز گشته ام و به نتایجی هم رسیدم که بماند...
0 عکس از اینجا.
دیروز توی ترام موقع رفتن به سینما جهت دیدن فیلم معظم استاد سودربرگ- چه، قسمت دوم: گوریلا- دیدمشان.دختره انگار از داخل یکی از فیلم های هری پاتر در آمده بود،موهای مجعد فوق العاده بلند، با یک پالتوی مشکی دو سایز بزرگتر از خودش و شلوار قرمز تیره کهنه،عیتکی قاب مشکی به چشم داشت، از آن عینک ها که فقط مال کتاب خواندن اند، نه مال نگاه کردن یا حتی پشت چشم نازک کردن از پشتشان. از آنهایی که شب لای صفحه صد و شصت و یکم کتاب می ماند نه روی عسلی کنار تخت و نه حتی روی میز جلوی تلویزیون کنار دایره خشکیده لیوان چایی ای که دیگر آنجا نیست. پسر ولی خوش قیافه بود، حتی زیادی خوش قیافه ولی به همان حد بد لباس. موهای بلوطی اش به دقت کوتاه شده بود - شاید به دست دختر- و ریش سه روزه ای داشت. عینک دسته فلزی ظریفی به چشم داشت از آنها که فقط مال کتاب خواندن نیستند، شاید کمی مال اینند که آدم وسط پاراگراف ۳و ۴ صفحه دویست و چهار نگاهش بلند کند از زیر عینک، به صورت دختر نگاه کند و و با چشمهایش بخندد و بعد برگردد روی پاراگراف چهارم صفحه دویست و چهار. شلوار کهنه ای به پا داشت با بوتهای قدیمی سربازی از انها که زمانی خوب بودند و هنوز بعد کلی سال آدم را توی برف می کشانند.
تنها چیزهای جدید جفت شان یک جفت انگشتر ساده بود توی انگشت حلقه و دو جلد از یک رمان.یکی دست دختر و دیگری دست پسر.تکیه داده بودند به دیواره ترام، نزدیک نزدیک هم و سر جفتشان داخل کتاب هابود.گاهی که دختر تند می کرد پسر غر کوچکی می زد و دختر برمی گشت روی صفحه ای که پسر بود و زیر چشمی پسر را بی صبرانه نگاه می کرد تا برسد به صفحه بعد و غر بعدی.
آدم دلش می خواست فکر کند، که اینها ظهر یکشنبه روزی بلند شده اند کوبیده اند رفتند آن سر شهر که کتاب فروشی شان باز بوده و بعد کتابی که کلی منتظرش بوده اند آمده، و هیچ کدام دلشان نیامده که صبر کنند تا آن یکی کتاب را بخواند، یا شاید دلشان خواسته کتاب خواندن هم مثل فیلم دیدن تجربه مشترک لحظه به لحظه شان شود،- که به جای دیدی!، خواندی! به هم بگویند یا هیچی نگویند و حال دنیا را ببرند- رفته اند و یوروهای پر ارزش کار نیمه وقت پسر توی کتابخانه دانشگاه را داده اند دو جلد خریده اند و تا رسیدن به استودیوی ۱۸ متریشان تا بخش سه رفته اند.
آدم دلش می خواهد اینجور فکر کند.
امروز روی دیوار شیشه ای یکی از ایستگاههای اتوبوس اینجا یکی با ماژیک و دست خطی شتابزده نوشته بود:
Ils ne sont pas Grands, Nous sommes aux genoux.
ترجمه تحت اللفظی اش می شود:
آنها بزرگ نیستند، ما زانو زده ایم...
از دیروز حالم خوب است، نمی دانم چرا، شاید به خاطر گل میموزایی که دانیل صبح از با غچه خانه اش چیده بود و آورد یکی گذاشت پشت لپ تاپ من و یکی روی میز فلورانس و بعد ۱۰ دقیقه در مورد منشاآن سخنرانی کرد که استرالیا است و توی فرانسه زمستان ها گل می دهد، یا شاید به خاطر این بود که فلورانس بعد از ظهر اش اتو را به خاطر من خالی کرد و من نمونه به دست سرگردان را نجات داد. یا شاید به خاطر آن پسر لابو کناری بود که ظهر در رستوران را برای منی که در حال حرف زدن با موبایل بودم و بی حواس انقدر باز نگه داشت که برسم. شاید هم حال خوبم مال عصر دیروز است که وقتی با دست پر از خریدبه در بسته خوابگاه رسیدم و در حال فحش دادن به خودم دنبال کلید داخل هزار خرت و پرت کوله پشتی ام می گشتم، اون پسره که رفته بود و بیست قدمی هم دور شده بود برگشت با کلیدش درب را باز کردو کمک کرد وسایل را ببرم تو. یا صبح که از تنبلی حال دویدن تا ترام را نداشتم یکی درب اتو ماتیک ترام را انقدر باز نگه داشت تا من سلانه سلانه برسم. شاید برای این است.
حال خوب امروزم که حتما مال لویک است، که سر ناهار با مهربانی و دهان پر مشکل سه روزه دیتا های مرا حل کرد و بعد پیشنهاد یک آزمایش هیجان انگیز داد که امیدوارم جور شود و موقع برگشتن کلی به علاقه من به موتور هارلی خندید.
حال خوبم مال هر چی که باشد اینجا می گذارمش تر و تازه، که یک وقتی که خیلی دور نیست حتماً، دپرسی ام که برگشت که حالم از زمین و زمان که به هم خورد، که هولد آن تام ویتس به جای حالم را بهتر کردن، تمام جانم را به هم ریخت - که عجب تاثیراتی دارد این آهنگ-، یادم بیفتد به این مهربانی های کوچک و یادم بیفتد که دهم و یازدهم فوریه دوهزارو نه حالم خوب بود.
این روزها دست هایت را خیلی کم می آورم و نرمی پشت گوش ات را و سیاهی و سپیدی قاطی هم موهایت را و مژگان بلندت را و لبخند پسرانه ات را که به چشمهای مهربان مردانه ات نمی خورد و خط نیمرخت که صاف می رود و در انحنای گردنت گم می شود زیر پیراهنت و خط به جای مانده از زخم کاتر روی ساعدت و و خمش عجیب انگشت پایت که فقط خاص توست...
ولی دست هایت را جدا کم می آورم، روی شانه هایم توی سینما، روی موهایم وقتی سرم به کار خودم است جلوی لپ تاپ، روی لب هایم وقتی زیادی حرف می زنم جایی که باید سکوت کنم، زیر سرم موقع چرت های سریع بعد از ظهر - که اینجا خبری ازشان نیست- و جای خالی انگشتانت بین انگشتانم بدجور می سوزد...
و راه رفتن هایمان را باهم، که گاهی قدمی از من جلوتر می رفتی و وسط مکث برای رسیدن من و جواب دادن به موبایلت و جمع بودن حواست به ماشینهای در حال عبور، دستت را دراز می کردی، حتی نگاهم نمی کردی، انگار که طبیعی ترین کار دنیا باشد، انگار که بدون انگشتان من حلقه شده به دور دستت، رد شدن از خیابان غبر ممکن ترین کار دنیا باشد و بعد به قدر همان ثانیه ای که دست خالیت وسط هوا می ماند، من غرق لذت می شدم که این را فقط دست من می تواند پر کند و انگشتانت وسط زمین و آسمان اطمینان بخش ترین دوستت دارمی بود که ممکن بود کسی فریاد کند...
کسی به من گفت حالا که من نزدیکت نیستم باید مدام سنگ دلتنگیت را به سینه بزنم که " مردها اینجوریند۰۰۰" آدمی است که قرار است مرا بشناسد...
نمی دانم، دلتنگت نیستم، دلم با وجود تو تنگ نمی شود هرگز، فقط به قدر نفسی که می آید و می رود پی کارش، به قدر لبخندهای بیخودی و با خودی تحویل این و آن می دهم هر روز،به قدر تمام بغض هایی که روزانه قورت می دهم، به قدر تمام خیابانهایی که بدون دست هایت ازشان رد می شوم، تو را کم می آورم، همین.

از وقتی که هیت لجر مرده دارم به خودم زور میارم که یک چیزی در موردش بنویسم ولی هیچ چیز و هیچ کلمه ای احساسی که من به این قضیه دارم رو خوب نشون نمیده ولی یک جوری این کارو به خودم بدهکارم پس سعیم رو می کنم و اگه روح حقیقت داشته باشه ( که من فکر نمی کنم ) امیدوارم منو ببخشه.
من هیت لجر رو با Brokbeck mountain شناختم . احتمالاً قبلش هم توی فیلم میهن پرست دیده بودمش ولی چون کل فیلم رو دوست نداشتم اونم داخل تمام دوست نداشتنام حل شده بود و رفته بود.
توی Brokbeck mountain عاشقش شدم . عاشق جویده جویده حرف زدنش و اون لهجه عجیب و غریب مخلوط استرالیا یی - جنوبی اش. عاشق موهای کوتاه اش و اون صحنهای که میزنه زیر گریه ته یک کوچه تاریک و سر اون مردی که نگاش می کنه داد می زنه : ? What the fuck are you looking at عاشق این بودم که موقع گریه می فهمی داره دردش می یاد نه درد روحی درونی عمیق بلکه درد کثیف غیر رمانتیک عصبی کننده جسمی. زندگی به من نشون داده که آدمای زیادی نیستن که وقتی ناراحتن و گریه می کنن جسماً هم درد بکشن و مطمئناً بازیگرهایی هم که بتونن این درد و نشون بدن کمن.
بعد از اون فیلم اونو توی سه چهار تا فیلم دیگه هم دیدم ، ده چیزی که درباره تو ازش متنفرم؛ چهار پر و ... تا رسد به candy که 2 روز قبل از مرگش دیدم . باید بگم که اعتقاد داشتم یک بازیگرو از یک فیلم نمشه قضاوت کرد ولی هیت لجر استثنام بود . گرچه توی فیلمهای دیگر هم بازی تر و تمیزی کرده بود ولی همش به نظرم می آمد که بعد ازBrokbeck mountain دیگه هیچ نقشی که بتونه اون قسمت سیاه خسته غمگین داغونشو نشون بده بهش نمی دن. توی کندی این اتفاق افتاد .گرچه باید بگم به نظرم کلیت فیلم تا حدی پاره پاره به نظرم اومد ولی حداقل این حسن رو داشت که دوباره تونستم اون هیت لجری که دوستش داشتم را دوباره ببینم .
یک جورایی اون موقع به هیت لجر خیلی احساس نزدیکی می کردم . احمقانه است ولی احساس می کردم هرچه قدر بدجوری تو زندگی داره دهنش سرویس می شه هرچه قدر به قول این خارجیها hit a new rock bottom ولی از رو نمی ره . با اینکه هیچی از زندگی خصوصیش نمی دونستم این احساسو بهم می داد . احساس یک تک افتاده و من عاشق تک افتاده هام...
وقتی مرد ، یک جوری حیرت کردم معمولاً همونطور که قبلاً هم نوشته بودم از مرگ نزدیکانم هم خیلی وقته که تحت تاثیر قرار نمی گیرم چه برسه یک بازیگر! ولی واقعاً دلم گرفت . بدجوری گرفت و هنوز که هنوزه دلم برای اینکه یک تک افتاده دیگه از دنیا کم شده می گیره. شاید هم اون اونجوری که من فکر می کنم نباشه ولی دوست دارم که اینجوری در موردش فکر کنم after all فیلم ها، بازیگرها ، کتابها و موسیقی ها مال اینن که که ما اونجوری که خودمون دلمون می خواد تصورشون کنیم.....
دلم می خواد به تصویر هیت لجر نه مثل عکس بالا ( که خیلی هم دوستش دارم) بلکه مثل صحنه افتتاحیه کندی فکر کنم. اون موقع که با کندی داخل دستگاه گریز از مرکز وایستاده و کم کم با چرخش دستگاه پاهاش از زمین جدا می شه . دلم می خواد فکر کنم اون همینجوری رفته . هی پاهاش از زمین جداشده و دیگه برنگشته .حتی برای خداحافظی هم بر نگشته چون انقدر جدایی زمین از پاهاش بهش حال می داده که اصلاً یادش رفته باید برگرده.......
بهانه پست قبلی این آهنگ از گروه GooGoo Dolls بود . متنش را پایین می گذارم ولی عقیده خودم اینست که باید شنیده شود تا درک شود.

IRIS
And Id give up forever to touch you
cause I know that you feel me somehow
Youre the closest to heaven that ill
Ever be
And I dont want to go home right now
And all I can taste is this moment
And all I can breathe is your life
cause sooner or later its over
I just dont want to miss you tonight
And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am
And you cant fight the tears that aint
Coming
Or the moment of truth in your lies
When everything feels like the movies
Yeah you bleed just to know youre alive
And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am
And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am
And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am
I just want you to know who I am
I just want you to know who I am
I just want you to know who I am
اخیراً تمام زندگیم انگار خلاصه شده توی یک تیکه از یک آهنگ ، مثل وقتی که میخوای بخوابی و اون تیکه از آهنگ توی مغزت نان استاپ تکرار می شه و تو هی میخوای خفش کنی ، بالش رو بزاری روی گوشات ، نفست رو حبس کنی شاید که خون توی مغزت جمع بشه و بمیری و دیگه اون صدای لعنتی رو نشنوی ولی حیف که فایده نداره ...
این مسئله بالا واقعیتی است که خیلی برایم پیش می آید و مطمئنم برای خیلی های دیگر هم پیش آمده ولی این آن چیزی نیست که می خواستم بگویم ، تازگیها مدام کارهایی می کنم که از من بعید است یعنی از منی که خودم می شناسم انگار می خواهم چیزی را به خودم ثابت کنم، مشکل اینجاست که نمی دانم این چیز چیست که منی که از ۱۴ سالگی تا به حال در مقابل هرتغییری مقاومت می کردم به این شدت کمر به انجام کارهایی ( و یا حتی تفکراتی ) بسته ام که تا چند وقت پیش از تصور انجامشان عقم می گرفت ،
یکجور آزمون عمومی شدن ....
جوانتر که بودم از تفاوت داشتن با دیگراتن احساس لذت می کردم ، از اینکه دوستی ندارم ، از اینکه زمانی که خیلی از همکلاسی هایم از تصمیم کبری آن طرف تر نمی خواندند من اولین رمان کامل زندگیم را تمام کرده بودم ، از اینکه در ۱۳ سالگی برگمان و آنتونیونی ، سلینجر و آل احمد نامهای بالینی ام بودند ولی از کلمه ست کردن هیچی نمی دانستم و تا ۲۰ سالگی حتی یک دامن هم نداشتم ودر ۱۸ سالگی اولین لاک زندگیم را خریدم ....
قبلاً اینها لذت داشت ولی بعد در سالهای دانشگاه دو تکه شدم ، یک تکه ام هنوز کتاب می خواند و فیلم می دید و داستان می نوشت و نقد می خواند ، تکه دیگرم کافی شاپ می رفت و توی کوه آل استار و کوله نایک می پوشید و توی مهمانی کیف گوچی دستش می گرفت و بی اهمیت ترین ... شعرها را می گفت و می شنید و می خندید.
شاید در ظاهر اینها باهم مخالفتی نداشته باشند اما مشکل اینجاست که هیچیک از دوست های بیشمار قبلی و معدود فعلی ام مرا به درستی نمی شناسند برای همه آنها من همان آنت با حال ام که در خانه ام به روی همه باز است و گوشی تلفنم در هیچ ساعتی برای شنیدن حرفهایشان اشغال نیست و ... البته کلی هم فیلم و کتاب داخل خانه اش دارد و چند وقتی یکبار به سرش می زند و دپرس می شود و نمی شود به زور هیچ پروزاک و کلورازپامی طرفش رفت.
شاید من آنها را راه نداده ام ، شاید من خودم تمام علایقم را داخل یک جعبه گذاشته ام و حتی خودم هم در حکم یک معبد باهاش برخورد می کنم که هر کسی لیاقت ورود بهش را ندارد ولی خیلی سخت است وقتی فیلمی می بینی یا کتابی می خوانی یا آهنگی می شنوی که از اشتیاق شریک شدنش با کس دیگری ( کسی که عکس العملش فقط یک خیلی جالب بود یا چه صدای خوبی نباشد ، اصلاً هیچی نباشد فقط تو توی چشمهاش بخونی که همان حالی را که تو کردی او هم کرده و حاضر است تا صبح پا به پای تو بیدار بماند و سیگار بکشد و هیچی نگوید یا شاید تا صبح از در و دیوار وراجی کنید ولی هر دوبتان روحانیت لحظه ای که داخلش هستید را بفهمید) داری می میری ولی دستت رو ی گوشی تلفن خشک می شود چون فلانی زنگ زده که از فلان موضوع مزخرف با تو درد و دل کند و تو داری سعی می کنی فقط سعی می کنی رو حانیتی را به یاد بیاری که با یک زنگ تلفن به لجن کشیده شد.

قضیه کسانی را شنیدهاید که می روند بازار یک دکمه برای کت و شلوار بخرند، با یک دست کت شلوار کامل می آیند خانه ! ............ خوب اون منم !
در کمال افسردگی و بی mp3 بودگی( چون قبلیه انقدر از جیبم سر خورد و زمین خورد و انقدر جداً نان استاپ باهاش آهنگ گوش کردم، استعفا نامه اش را اومد تقدیم کرد و من هم کلاً اگر mp3 نداشته باشم از خانه اصلاً بیرون نمی روم و به این بهانه انقدر کنج عزلت گزیده بودم که نام شناسنامه ایم به کپک تغییر پیدا کرده بود)، رفتیم بیرون که mp3 بخریم و با این جگری که بالا می بینید به خانه بازگشتیم!
اول اینکه من از موبایلهای با قلم نوری اصلاً دل خوشی نداشتم چون گوشی قبلیم یک هیوندای با قلم نوری بود که یک خط در میان قلمش را گم می کردم و sms زدن همیشه مصیبتی بود . ولی این یکی هم قلم نوری داره هم صفحه کلید که از اون لحاظ خیالم راحته. ولی بهترین قسمتش 8 گیگ حافظه داخلیشه !
توی بازار خیلی ها خواستند مخ ما را برای خرید یک نوکیا N95 بزنند بابت دوربین 5 مگی اش ولی گوش شیطان کر ! پا برجایی خانوادگی ما برای شرکت سونی اریکسون و دشمنی چند ساله با نوکیا ( بدتر از دشمنی برایدیها و دمیرا در سریال روزهای زندگی که از 1965 ادامه دارد!) نتیجه داد و تلاش دشمنان بی ثمر ماند.
مثل بچه ای که یک کامیون شکلات m&m's بهش داده باشند خوشحالم و این رو هم یادتون باشه که من اصلاً گوشی باز نیستم!
با اینکه یک کلمه ایتالیایی نمی فهمم مدتهاست عاشق IL DIVO هستم . گرچه از سبک خواندن اپرایی هم خوشم نمی آید ولی از هنر ( هرچند به نظر خیلییها تجارتی و فرصت طلبانه) این گروه در تلفیق سبک موسیقیایی خودشان با آهنگهای معروف خیلی لذت میبرم .
اخیراً هم که یک ضرب آهنگ ti amero را گوش می کنم . فکر کنم این دفعه MP4 ام رسماً اعتصاب کند!

