تبليغاتX
سایه سرکش من



نویسنده : آنت ; ساعت 21:2 روز جمعه نهم اسفند 1387

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شد:

                                  http://anetrebel.wordpress.com/





نویسنده : آنت ; ساعت 18:51 روز جمعه دوم اسفند 1387

 

انتظار کشنده برای زنگ تلفن، ساعتهای طولانی حرف زدن از همه چیز و هیچ، اولین تماس دست، اولین بوسه، اولین طپش های متفاوت قلب، بی خوابی های گاه بی گاه، فرستادن اس ام اس ساعت 3 صبح و جواب گرفتن! اولین کادوها، اولین اشک ها برای کسی غیر از خودت و... میلیونها اولین دیگر. آشنا نیست؟ اینها همه اتفاقاتی است که ما با بار اول عاشق شدنمان برای خودمان رقم می زنیم. عشق اول چه در نیمه راه کوچه پس کوچه های اطراف دبیرستان اتفاق بیفتد و نتیجه اش چند تا پس گردنی و حبس شدن در خانه – برای نسل ما- باشد، چه پشت درختهای دانشگاه و محوطه سلف – که نتیجه اش ایجاد روابط اجباری نزدیک با حراست دانشگاه است-، چه در محیط کار یا پس از یک میهمانی دوستانه، آنچه این عشق را از بقیه بی شمار  علاقه ها و کراش هایی که در طول زندگی پیدا می کنیم متمایز می کند همانا اول بودن آن است. چون به واسطه اول بودن اولین های دیگری را به همراه می آورد و اهمیت خود را از ایجاد موقعیت برای انجام دادن مسائلی پیدا می کند که تا قبل از این رویداد، آنها را انجام نداده بودیم و پس از آن هم انجام دادن چندین باره آنها دیگر لذت، کنجکاوی و ترس به همراه ندارد.

عشق اول عشق پر احترامی است، با آنکه اغلب با جدایی های دردناک همراه است و با آنکه در بسیاری از موارد بقیه زندگیمان را با معشوق اولمان نمی گذرانیم. این احترام از شناختی می آید که به واسطه این عشق از خودمان پیدا می کنیم. در صورت عدم وجود این اتفاق، هیچ کسی متوجه نمی شد چقدر توانایی علاقه مند بودن به دیگری، از خودگذشتگی و همراهی را دارد. عشق اول از درون کودک خودخواه ما، شخصیت بیرون می کشد، کتکمان می زند، دستمان می اندازد، خوار مان می کند و بالایمان می برد و نهایتاً ما را بهتر از آنچه که بودیم تحویل خودمان می دهد.

ولی مشکل از جایی شروع می شود که پس از ناکامی از عشق اول، ما در دایره ای از مقایسه ها به دام می افتیم. تمام روابط بعدی باید با استاندارد رابطه اول- گاهی حتی بعد از چندین سال- بخوانند تا خیال ما راحت شود که در رابطه خوبی حضور داریم. اگر احساسات ما به مانند بار اول برانگیخته نمی شود، اگر بوسه ها طعم اولین بوسه را ندارد، اگر دل برای دیدن معشوق همانند قبل به طپش نمی افتد، تمام تقصیرها به گردن معشوق جدید- و اگر کمی عادل تر باشیم به گردن کل رابطه – می افتد.

غافل از آنکه آنچه تغییر کرده است ماییم. آن ترس، کنجکاوی و کشف بار اول دیگر وجود ندارد چون ما قبلاً آنها را تجربه کرده ایم. بوسه ها طعم دیگری دارند چون لبان ما بالغ شده اند. ما بالغ شده ایم و آرامش و هیجان های عمیقی را می طلبیم که مقتضای الان ما است. ولی یک قسمت از مغزمان مدام جزییات رابطه اول را به خاطرمان می آورد و لجوجانه همان هیجان بعد از ظهری را طلب می کند " که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا نوه اش را به کشف یخ برد".

از آن بدتر کسانی هستند که در همان عشق اول گیر می افتند، به دستش نمی آورند ولی در فکرو قلب رهایش هم نمی کنند. زندگیشان را در آرزوی شانسی دیگر با عشق اولشان سپری می کنند – که معمولاً به دست نمی آید- فرصتهای ثانویه را از دست می دهند و نهایتاً به چیزی کمتر راضی می شوند. اینها همان گروهی هستند که هنوز در دل پیک شرابشان را به سلامتی عشق اولشان – که ازدواج کرده و بچه دومش را حامله است!- بالا می برند.

در کل عشق اول مانند بار اول مشروب خوری زندگی خیلی از آدمها است: تجربه است فراموش ناشدنی، با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، گرم شدن گلو و چشمها با جرعه ای کوچک، دوران سر، شادی بی خبر آمده و شگفتی اینکه چنین حالی هم وجود داشته و من نمی دانستم. اما تازه پس از با اول مشروب خواری است که یاد می گیری چگونه بخوری، چقدر ، کجا و با کدام رفقا، چه مشروبی حال بهتری می دهد و ظرفیتت- و این ظرفیت در عشق هم بدجور مطرح است- چقدر است که تگری نزنی و کل حال را به باد فنا ندهی. یک مشروب خور خوب، هیچ وقت دلش نمی خواهد تمام بارها بار اول مشروب خواریش باشد، توی زیر زمین، دور از چشم خانواده و با یک تگری حسابی.

اینجا همانا یک استثنا وجود دارد، گاهی فقط گاهی اگر خیلی شانس بیاوری و یکی آن بالا تو را بدجور دوست داشته باشد، با اول مشروب خواریت با شراب ناب فرانسوی است، چندین ساله و ولرم. آن جور که باید باشد. آن وقت هر جرعه اش به گلو نمی رسد، مثل دانه های عرق روی پوست تب کرده ات در یک بعد از ظهر پاییزی توی اتاقی کم نور تبخیر می شود. مثل بوسه اول بی خبری که لبانت را غافلگیر می کند، که بلد نبودنت شرمسارت نمی کند، که با بوسیدنش یاد می گیری لبش را و بعد از آن بوسه برگردد بگوید- ناراحت نمی شوی؟که می بوسمت؟- و نه تو را با بوسه ای دیگر قطع کند و نفس تو را هم. آن وقت هر مشروب خور حرفه ای و عاقلی می خواهد برای باقی عمرش فقط و فقط از همان شراب بنوشد و آنگاه هر جرعه ای او را باز می گرداند به همان بعد از ظهری پاییزی توی همان اتاق کم نور که" معشوق من با آن تن برهنه بی شرم ...".

پ.ن: بهانه این پست بسیار طولانی صحبتی بود با عزیزی در همین باره،  حس کردم ناتمام ماند حرفهامان، کاملش کردم و گداشتمش اینجا. امیدوارم به دل نگیرد.

 





نویسنده : آنت ; ساعت 19:27 روز دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

0

اگر کسی  شک دارد که می توان با موسیقی عالی لیریک۰۰۰ شعر گذاشت و ملتی را بعد از عمری سر کار گداشت که دنبال معنی اش بگردند و هر چی خود خواننده بدبخت و همراهان هم قسم و آیه بخورند که هیج هدفی از این لیریکز نداشته اند فایده ای نداشته باشد، پیشنهاد می کنم آهنگ Smells like teen spirit از Nirvana را گوش بدهد.

کلاً نبوغ از سر و شکل آهنگ می بارد.

پ.ن. من خودم هم یکخورده دنبال معنی داخل لیریکز گشته ام و به نتایجی هم رسیدم که بماند...

0 عکس از اینجا.

 





نویسنده : آنت ; ساعت 19:8 روز دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

 

دیروز توی ترام موقع رفتن به سینما جهت دیدن فیلم معظم استاد سودربرگ- چه، قسمت دوم: گوریلا- دیدمشان.دختره انگار از داخل یکی از فیلم های هری پاتر در آمده بود،موهای مجعد فوق العاده بلند، با یک پالتوی مشکی دو سایز بزرگتر از خودش و شلوار قرمز تیره کهنه،عیتکی قاب مشکی به چشم داشت، از آن عینک ها که فقط مال کتاب خواندن اند، نه مال نگاه کردن یا حتی پشت چشم نازک کردن از پشتشان. از آنهایی که شب لای صفحه  صد و شصت و یکم کتاب می ماند نه روی عسلی کنار تخت و نه حتی روی میز جلوی تلویزیون کنار دایره خشکیده لیوان چایی ای که دیگر آنجا نیست. پسر ولی خوش قیافه بود، حتی زیادی خوش قیافه ولی به همان حد بد لباس. موهای بلوطی اش به دقت کوتاه شده بود - شاید به دست دختر- و ریش سه روزه ای داشت. عینک دسته فلزی ظریفی به چشم داشت از آنها که فقط مال کتاب خواندن نیستند، شاید کمی مال اینند که آدم وسط پاراگراف ۳و ۴ صفحه دویست و چهار نگاهش بلند کند از زیر عینک، به صورت دختر نگاه کند و و با چشمهایش بخندد و بعد برگردد روی پاراگراف چهارم صفحه دویست و چهار. شلوار کهنه ای به پا داشت با بوتهای قدیمی سربازی از انها که زمانی خوب بودند و هنوز بعد کلی سال آدم را توی برف می کشانند.

تنها چیزهای جدید جفت شان یک جفت انگشتر ساده بود توی انگشت حلقه و دو جلد از یک رمان.یکی دست دختر و دیگری دست پسر.تکیه داده بودند به دیواره ترام، نزدیک نزدیک هم و سر جفتشان داخل کتاب هابود.گاهی که دختر تند می کرد پسر غر کوچکی می زد و دختر برمی گشت روی صفحه ای که پسر بود و زیر چشمی پسر را بی صبرانه نگاه می کرد تا برسد به صفحه بعد و غر بعدی.

آدم دلش می خواست فکر کند، که اینها ظهر یکشنبه روزی بلند شده اند کوبیده اند رفتند آن سر شهر که کتاب فروشی شان باز بوده و بعد کتابی که کلی منتظرش بوده اند آمده، و هیچ کدام دلشان نیامده که صبر کنند تا آن یکی کتاب را بخواند، یا شاید دلشان خواسته کتاب خواندن هم مثل فیلم دیدن تجربه مشترک لحظه به لحظه شان شود،- که به جای دیدی!، خواندی! به هم بگویند یا هیچی نگویند و حال دنیا را ببرند- رفته اند و یوروهای پر ارزش کار نیمه وقت پسر توی کتابخانه دانشگاه را داده اند دو جلد خریده اند و تا رسیدن به استودیوی ۱۸ متریشان تا بخش سه رفته اند.

 آدم دلش می خواهد اینجور فکر کند.





نویسنده : آنت ; ساعت 17:0 روز جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

 

امروز روی دیوار شیشه ای یکی از ایستگاههای اتوبوس اینجا یکی با ماژیک و دست خطی شتابزده نوشته بود:

Ils ne sont pas Grands, Nous sommes aux genoux.

ترجمه تحت اللفظی اش می شود:

آنها بزرگ نیستند، ما زانو زده ایم...

 





نویسنده : آنت ; ساعت 16:3 روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

 

از دیروز حالم خوب است، نمی دانم چرا، شاید به خاطر گل میموزایی که دانیل صبح از با غچه خانه اش چیده بود و آورد یکی گذاشت پشت لپ تاپ من و یکی روی میز فلورانس و بعد ۱۰ دقیقه در مورد منشاآن سخنرانی کرد که استرالیا است و توی فرانسه زمستان ها گل می دهد، یا شاید به خاطر این بود که فلورانس بعد از ظهر اش اتو را به خاطر من خالی کرد و من نمونه به دست سرگردان را نجات داد. یا شاید به خاطر آن پسر لابو کناری بود که ظهر در رستوران را برای منی که در حال حرف زدن با موبایل بودم و بی حواس انقدر باز نگه داشت که برسم. شاید هم حال خوبم مال عصر دیروز است که وقتی با دست پر از خریدبه در بسته خوابگاه رسیدم و در حال فحش دادن به خودم دنبال کلید داخل هزار خرت و پرت کوله پشتی ام می گشتم، اون پسره که رفته بود و بیست قدمی هم دور شده بود برگشت با کلیدش درب را باز کردو کمک کرد وسایل را ببرم تو. یا صبح که از تنبلی حال دویدن تا ترام را نداشتم یکی درب اتو ماتیک ترام را انقدر باز نگه داشت  تا من سلانه سلانه برسم. شاید برای این است.

حال خوب امروزم که حتما مال لویک است، که سر ناهار با مهربانی و دهان پر مشکل سه روزه دیتا های مرا حل کرد و بعد پیشنهاد یک آزمایش هیجان انگیز داد که امیدوارم جور شود و موقع برگشتن کلی به علاقه من به موتور هارلی خندید.

حال خوبم مال هر چی که باشد اینجا می گذارمش تر و تازه، که یک وقتی که خیلی دور نیست حتماً، دپرسی ام که برگشت که حالم از زمین و زمان که به هم خورد، که هولد آن تام ویتس به جای حالم را بهتر کردن، تمام جانم را به هم ریخت - که عجب تاثیراتی دارد این آهنگ-، یادم بیفتد به این مهربانی های کوچک و یادم بیفتد که دهم و یازدهم فوریه دوهزارو نه حالم خوب بود.





نویسنده : آنت ; ساعت 23:20 روز یکشنبه بیستم بهمن 1387

 

این روزها دست هایت را خیلی کم می آورم و نرمی پشت گوش ات را و سیاهی و سپیدی قاطی هم موهایت را و مژگان بلندت را و لبخند پسرانه ات را که به چشمهای مهربان مردانه ات نمی خورد و خط نیمرخت که صاف می رود و در انحنای گردنت گم می شود زیر پیراهنت و خط به جای مانده از زخم کاتر روی ساعدت و و خمش عجیب انگشت پایت که فقط خاص توست...

ولی دست هایت را جدا کم می آورم، روی شانه هایم توی سینما، روی موهایم وقتی سرم به کار خودم است جلوی لپ تاپ، روی لب هایم وقتی زیادی حرف می زنم جایی که باید سکوت کنم، زیر سرم موقع چرت های سریع بعد از ظهر  - که اینجا خبری ازشان نیست- و جای خالی انگشتانت بین انگشتانم بدجور می سوزد...

و راه رفتن هایمان را باهم، که گاهی قدمی از من جلوتر می رفتی و وسط مکث برای رسیدن من و جواب دادن به موبایلت و جمع بودن حواست به ماشینهای در حال عبور، دستت را دراز می کردی، حتی نگاهم نمی کردی، انگار که طبیعی ترین کار دنیا باشد، انگار که بدون انگشتان من حلقه شده به دور دستت، رد شدن از خیابان غبر ممکن ترین کار دنیا باشد و بعد به قدر همان ثانیه ای که دست خالیت وسط هوا می ماند، من غرق لذت می شدم که این را فقط دست من می تواند پر کند و انگشتانت وسط زمین و آسمان اطمینان بخش ترین دوستت دارمی بود که ممکن بود کسی فریاد کند...

کسی به من گفت حالا که من نزدیکت نیستم باید مدام سنگ دلتنگیت را به سینه بزنم که " مردها اینجوریند۰۰۰" آدمی است که قرار است مرا بشناسد...

نمی دانم، دلتنگت نیستم، دلم با وجود تو تنگ نمی شود هرگز، فقط به قدر نفسی که می آید و می رود پی کارش، به قدر لبخندهای بیخودی و با خودی تحویل این و آن می دهم هر روز،به قدر تمام بغض هایی که روزانه قورت می دهم، به قدر تمام خیابانهایی که بدون دست هایت ازشان رد می شوم، تو را کم می آورم، همین.  





نویسنده : آنت ; ساعت 21:14 روز پنجشنبه سوم بهمن 1387

 

I was born when i met you , now i am dying to forget you

Cannonball-Brandie Carlile

 





نویسنده : آنت ; ساعت 22:16 روز دوشنبه سی ام دی 1387

 
پایم را که می گذارم توی تراموا می بینمش، زل زده به من که خیلی عادی نیست و چشمش را هم برنمی دارد. زیباست آن حدی که یک پسر 18-19 ساله می تواند زیبا باشد.با موهای خرمایی که تا نیمه صورتش را پوشانده تکیه اش را داده به در ترام و نه زیر چشمی که خیلی جدی نگاهم می کند. هم خنده ام گرفته هم کمی عصبی شده ام چون حداقل دو ماهی هست که از این نگاهها حس نکرده ام . مردی روی صندلی نشسته روی کفشش آب دهان می اندازد و سعی می کند با انگشت کفش قدیمی آدیداسش را تمیز کند همه زیر چشمی نگاه می کنند اما هیچ کس اعتراض نمی کند.پسری آسیای شرقی سوار می شود ، چشمانش را می بندد و شروع می کند با حالت ناراحتی سرش را به اطراف حرکت می دهد.فکر می کنم : ترام دیوانه ها را سوار شده ام؟ فکر می کنم پیاده شوم روی ترام نوشته : ترام ساعت 11:15 از شاتو دو به موسون مخصوص افراد با منتال دیز ابیلیتیز ! هنوز نگاه می کند وقتی پیاده می شوم و آن مرد با تلاش تحسین برانگیزی لکه های باقیمانده از قرن های گذشته را با آب دهانش پاک می کند و به مخاطبی خیالی ( می تواند من باشم از آنجا که هنوز زبانم انقدر خوب نیست)فحش می دهد
 پیاده می شوم و میدوم سمت دفتربرای خرید بلیط فکر می کنم اگر عجله کنم تا قبل از 12 آزمایشگاه خواهم بود
دوشنبه از 12.تمام دوشنبه ها ؟ بله
می خواهم فریاد بکشم،نمی کشم. به جایش مثل یک موجود متمدن می نشینم و تا 12 کاتالوگ های بی خود را ورق می زنم با همان تلاش تحسین برانگیز مرد داخل تراموا
تصمیم می گیرم از فردا ترام 11:15 شاتو دو به موسون را سوار شوم
۰ عکس از اینجا




نویسنده : آنت ; ساعت 2:19 روز یکشنبه بیست و نهم دی 1387

 

پاهایم را از توی کفش در میاورم و انگشتان لختم را می چسبانم به شوفاژ داغ، گرمای شوفاژ می سوزاند و من هی پاهایم را بر می دارم و می گذارم و در حد فاصل این شکنجه و لذت می مانم. کمرم را روی زمین سرد می گدارم و دستهاییم را توی جیب سویشرتم جا می دهم. سئود مسی می خواندو من بلافاصله پشت سرش بریت آنا نالیک را گوش می دهم که تنها ربطشان به هم اینست که در پلی لیست موبایلم پشت هم هستند.بیرون سرد است ولی از آن اشعه تیز آفتاب که از پرده توری سفید عبور می کند و خودش را میاندازد توی اتاق، این را نمی شود فهمید. دو نفر بیرون پینگ پنگ بازی می کنند و دختری با موهای بلند مجعد حنایی روی زمین کنار میز چمباتمه زده و از توی فلاسک فلزیش چای می ریزد. لای پنجره را که باز کرده ام می بندم و کلیپ مای ایمورتال رو برای صدمین بار نگاه می کنم. توی کتری برقی آب جوش میاورم و با کاپوچینوی ارزان قیمت کارفور میخورم ،سیگاری آتش می زنم و ایمیلهای باقیمانده را چک می کنم، کیسه زباله را بیرون می برم و با دختر مهربان اتاق کناری که اسمش را نمی دانم و توی اتاقش ملافه های زرد دارد و به کمدش آینه چسبانده احوالپرسی می کنم. در اتاق را دو بار قفل می کنم و باقیمانده غداها را دریخچال می گذازم و ظرف های کثیف را برای فردای پس از دانشگاه. بعد لباسهایم را عوض می کنم و دراز می کشم با شازده کوچولوی بالای سرم خداحافظی می کنم و ساعت موبایل را برای فردا تنظیم.پتو را تا روی دماغم بالا می کشم و چشمهایم را می بندم و بعد فقط همان موقع نه دیر تر نه زودتر فقط همان لحظه لعنتی دلم برای آغوشت غنج می رود و دلم شانه راستت را می خواهد و صدای خواب آلود عاشقانه ات را و دلم بدجور می خواهد که پایم را بیندازم روی پایت و هی بالا و پایینت کنم که جایم راحت شود و دلم بوسه های شوخ و شنگ قبل خواب را می خواهد و کشیدن پتو از رویت را و هیچکدام اینها نیست
و من الان دوتا پتو دارم و یک بالش راحت و دو تا ملافه سپید تمیزو آماده ام که بخوابم ولی جایت انقدر کنارم خالی است که هر چقدر چشمانم را فشار می دهم انگار کن که همان اشعه لعنتی آفتاب ظهر دارد چشمم را سوراخ می کند، انگار کن که وسط صحرا و چشمها دو کاسه خون ،انگار کن اینسومنیای آل پاچینو انگار کن که خواب جن است و من بسم الله،
انگار کن که دلم فقط بدنت را می خواهد برای خوابیدن و تو نیستی
 از بس که تو نیستی و من خوابم نمی برد...

 

 





نویسنده : آنت ; ساعت 21:41 روز شنبه نوزدهم مرداد 1387

از وقتی که هیت لجر مرده دارم به خودم زور میارم که یک چیزی در موردش بنویسم ولی هیچ چیز و هیچ کلمه ای احساسی که من به این قضیه دارم رو خوب نشون نمیده ولی یک جوری این کارو به خودم بدهکارم پس سعیم رو می کنم و اگه روح حقیقت داشته باشه ( که من فکر نمی کنم ) امیدوارم منو ببخشه.

من هیت لجر رو با Brokbeck mountain شناختم . احتمالاً قبلش هم توی فیلم میهن پرست دیده بودمش ولی چون کل فیلم رو دوست نداشتم اونم داخل تمام دوست نداشتنام حل شده بود و رفته بود.

توی Brokbeck mountain  عاشقش شدم . عاشق جویده جویده حرف زدنش و اون لهجه عجیب و غریب مخلوط استرالیا یی - جنوبی اش. عاشق موهای کوتاه اش و اون صحنهای که میزنه زیر گریه ته یک کوچه تاریک و سر اون مردی که نگاش می کنه داد می زنه :  ? What the fuck are you looking at    عاشق این بودم که موقع گریه می فهمی داره دردش می یاد  نه درد روحی درونی عمیق بلکه درد کثیف غیر رمانتیک عصبی کننده جسمی. زندگی به من نشون  داده که آدمای زیادی نیستن که وقتی ناراحتن و گریه می کنن جسماً هم درد بکشن و مطمئناً بازیگرهایی هم که بتونن این درد و نشون بدن کمن.

بعد از اون فیلم اونو توی سه چهار تا فیلم دیگه هم دیدم ، ده چیزی که درباره تو ازش متنفرم؛ چهار پر و ... تا رسد به candy که 2 روز قبل از مرگش دیدم . باید بگم که اعتقاد داشتم یک بازیگرو از یک فیلم نمشه قضاوت کرد ولی هیت لجر استثنام بود . گرچه توی فیلمهای دیگر هم بازی تر و تمیزی کرده بود ولی همش به نظرم می آمد که بعد ازBrokbeck mountain دیگه هیچ نقشی که بتونه اون قسمت سیاه خسته غمگین داغونشو نشون بده بهش نمی دن. توی کندی این اتفاق افتاد .گرچه باید بگم به نظرم کلیت فیلم تا حدی پاره پاره به نظرم اومد ولی حداقل این حسن رو داشت که دوباره تونستم اون هیت لجری که دوستش داشتم را دوباره ببینم .

یک جورایی اون موقع به هیت لجر خیلی احساس نزدیکی می کردم . احمقانه است ولی احساس می کردم هرچه قدر بدجوری تو زندگی داره دهنش سرویس می شه هرچه قدر به قول این خارجیها hit a new rock bottom ولی از رو نمی ره . با اینکه هیچی از زندگی خصوصیش نمی دونستم این احساسو بهم می داد . احساس یک تک افتاده و من عاشق تک افتاده هام...

وقتی مرد ، یک جوری حیرت کردم معمولاً همونطور که قبلاً هم نوشته بودم از مرگ نزدیکانم هم خیلی وقته که تحت تاثیر قرار نمی گیرم چه برسه یک بازیگر! ولی واقعاً دلم گرفت . بدجوری گرفت و هنوز که هنوزه دلم برای اینکه یک تک افتاده دیگه از دنیا کم شده می گیره. شاید هم اون اونجوری که من فکر می کنم نباشه ولی دوست دارم که اینجوری در موردش فکر کنم after all فیلم ها، بازیگرها ، کتابها و موسیقی ها مال اینن که که ما اونجوری که خودمون دلمون می خواد تصورشون کنیم.....

 

دلم می خواد به تصویر هیت لجر نه مثل عکس بالا ( که خیلی هم دوستش دارم) بلکه مثل صحنه افتتاحیه کندی فکر کنم. اون موقع که با کندی داخل دستگاه گریز از مرکز وایستاده و کم کم با چرخش دستگاه پاهاش از زمین جدا می شه . دلم می خواد فکر کنم اون همینجوری رفته . هی پاهاش از زمین جداشده و دیگه برنگشته .حتی برای خداحافظی هم بر نگشته چون انقدر جدایی زمین از پاهاش بهش حال می داده که اصلاً یادش رفته باید برگرده.......

 





نویسنده : آنت ; ساعت 15:39 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

 

بهانه پست قبلی این آهنگ از گروه GooGoo Dolls بود . متنش را پایین می گذارم ولی عقیده خودم اینست که باید شنیده شود تا درک شود. 

IRIS

And Id give up forever to touch you
cause I know that you feel me somehow
Youre the closest to heaven that ill
Ever be
And I dont want to go home right now

And all I can taste is this moment
And all I can breathe is your life
cause sooner or later its over
I just dont want to miss you tonight

And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am

And you cant fight the tears that aint
Coming
Or the moment of truth in your lies
When everything feels like the movies
Yeah you bleed just to know youre alive

And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am

And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am

And I dont want the world to see me
cause I dont think that theyd
Understand
When everythings made to be broken
I just want you to know who I am

I just want you to know who I am
I just want you to know who I am
I just want you to know who I am





نویسنده : آنت ; ساعت 15:27 روز سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

 

اخیراً تمام زندگیم انگار خلاصه شده توی یک تیکه از یک آهنگ ، مثل وقتی که میخوای بخوابی و اون تیکه از آهنگ توی مغزت نان استاپ تکرار می شه و تو هی میخوای خفش کنی ، بالش رو بزاری روی گوشات ، نفست رو حبس کنی شاید که خون توی مغزت جمع بشه و بمیری و دیگه اون صدای لعنتی رو نشنوی ولی حیف که فایده نداره ...

این مسئله بالا واقعیتی است که خیلی برایم پیش می آید و مطمئنم برای خیلی های دیگر هم پیش آمده ولی این آن چیزی نیست که می خواستم بگویم ، تازگیها مدام کارهایی می کنم که از من بعید است یعنی از منی که خودم می شناسم انگار می خواهم چیزی را به خودم ثابت کنم، مشکل اینجاست که نمی دانم این چیز چیست که منی که از ۱۴ سالگی تا به حال در مقابل هرتغییری مقاومت می کردم به این شدت کمر به انجام کارهایی ( و یا حتی تفکراتی ) بسته ام که تا چند وقت پیش از تصور انجامشان عقم می گرفت ،

یکجور آزمون عمومی شدن ....

جوانتر که بودم از تفاوت داشتن با دیگراتن احساس لذت می کردم ، از اینکه دوستی ندارم ، از اینکه زمانی که خیلی از همکلاسی هایم از تصمیم کبری آن طرف تر نمی خواندند من اولین رمان کامل زندگیم را تمام کرده بودم ، از اینکه در ۱۳ سالگی برگمان و آنتونیونی ، سلینجر  و آل احمد نامهای بالینی ام بودند ولی از کلمه ست کردن هیچی نمی دانستم و تا ۲۰ سالگی حتی یک دامن هم نداشتم ودر ۱۸ سالگی اولین لاک زندگیم را خریدم ....

قبلاً اینها لذت داشت ولی بعد در سالهای دانشگاه دو تکه شدم ، یک تکه ام هنوز کتاب می خواند و فیلم می دید و داستان می نوشت و نقد می خواند ، تکه دیگرم کافی شاپ می رفت و توی کوه آل استار و کوله نایک می پوشید و توی مهمانی کیف گوچی دستش می گرفت و بی اهمیت ترین ... شعرها را می گفت و می شنید و می خندید.

شاید در ظاهر اینها باهم مخالفتی نداشته باشند اما مشکل اینجاست که هیچیک از دوست های بیشمار قبلی و معدود فعلی ام مرا به درستی نمی شناسند برای همه آنها من همان آنت با حال ام که در خانه ام به روی همه باز است و گوشی تلفنم در هیچ ساعتی برای شنیدن حرفهایشان اشغال نیست و ... البته کلی هم فیلم و کتاب داخل خانه اش دارد و چند وقتی یکبار به سرش می زند و دپرس می شود و نمی شود به زور هیچ پروزاک و کلورازپامی طرفش رفت.

شاید من آنها را راه نداده ام ، شاید من  خودم تمام علایقم را داخل یک جعبه گذاشته ام و حتی خودم هم در حکم یک معبد باهاش برخورد می کنم که هر کسی لیاقت ورود بهش را ندارد  ولی خیلی سخت است وقتی فیلمی می بینی یا کتابی می خوانی یا آهنگی می شنوی  که از اشتیاق شریک شدنش با کس دیگری ( کسی که عکس العملش فقط یک خیلی جالب بود  یا چه صدای خوبی  نباشد ، اصلاً هیچی نباشد فقط تو توی چشمهاش بخونی که همان حالی را که تو کردی او هم کرده و حاضر است تا صبح پا به پای تو بیدار بماند و سیگار بکشد و هیچی نگوید یا شاید تا صبح از در و دیوار وراجی کنید ولی هر دوبتان روحانیت لحظه ای که داخلش هستید را بفهمید) داری می میری ولی دستت رو ی گوشی تلفن خشک می شود چون فلانی زنگ زده که از فلان موضوع مزخرف با تو درد و دل کند و تو داری سعی می کنی فقط سعی می کنی رو حانیتی را به یاد بیاری که با یک زنگ تلفن به لجن کشیده شد.





نویسنده : آنت ; ساعت 15:2 روز دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

 

قضیه کسانی را شنیدهاید که می روند بازار یک دکمه برای کت و شلوار بخرند، با یک دست کت شلوار کامل می آیند خانه ! ............ خوب اون منم !

در کمال افسردگی و بی mp3 بودگی( چون قبلیه انقدر از جیبم سر خورد و زمین خورد و انقدر جداً نان استاپ باهاش آهنگ گوش کردم،  استعفا نامه اش را اومد تقدیم کرد و من هم کلاً اگر mp3 نداشته باشم از خانه اصلاً بیرون نمی روم و به این بهانه انقدر کنج عزلت گزیده بودم که نام شناسنامه ایم به کپک تغییر پیدا کرده بود)، رفتیم بیرون که mp3 بخریم و با این جگری که بالا می بینید به خانه بازگشتیم!

اول اینکه من از موبایلهای با قلم نوری اصلاً دل خوشی نداشتم چون گوشی قبلیم یک هیوندای با قلم نوری بود که یک خط در میان قلمش را گم می کردم و sms  زدن همیشه مصیبتی بود . ولی این یکی هم قلم نوری داره هم صفحه کلید که از اون لحاظ خیالم راحته.  ولی بهترین قسمتش 8 گیگ حافظه داخلیشه !

توی بازار خیلی ها خواستند مخ ما را برای خرید یک نوکیا N95 بزنند بابت دوربین 5 مگی اش ولی گوش شیطان کر ! پا برجایی خانوادگی ما برای شرکت سونی اریکسون و دشمنی چند ساله با نوکیا ( بدتر از دشمنی برایدیها و دمیرا در سریال روزهای زندگی که از 1965 ادامه دارد!) نتیجه داد و تلاش دشمنان بی ثمر ماند.

 مثل بچه ای که یک کامیون شکلات m&m's بهش داده باشند خوشحالم و این رو هم یادتون باشه که من اصلاً گوشی باز نیستم!





نویسنده : آنت ; ساعت 14:58 روز سه شنبه بیستم فروردین 1387

با اینکه یک کلمه ایتالیایی نمی فهمم مدتهاست عاشق IL DIVO  هستم . گرچه از سبک خواندن اپرایی هم خوشم نمی آید ولی از هنر ( هرچند به نظر خیلییها تجارتی و فرصت طلبانه) این گروه در تلفیق سبک موسیقیایی خودشان با آهنگهای معروف خیلی  لذت میبرم .

اخیراً هم که یک ضرب آهنگ ti amero را گوش می کنم . فکر کنم این دفعه MP4 ام رسماً اعتصاب کند!